تبليغاتX
باران باشد ، تو باشی ،يک خيابان بی انتها

یه ساعت آن لاین جالب

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:58 توسط دیونه |

امروز خيلي حالم بده ...
اينجا هواي همونه كه من ديوونشم

اگه تو هم جاي من بودي كه مجبور شدم توي سطل زباله كه توشو خودم پر آب دهن كرده بودم دنبال يه كاغذ بگردم  .همينو ميگفتي

لعنت به هرچي كاغذي كه گم ميشه
اين  رئيس عوضيم هم اينجا از خود صبح جلوي چشمم نشسته همش به من گير ميده ..

لعنت به هرچي رئيس كه عوضيه ..

 


من:

 

من یک دیو هستم



+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:26 توسط دیونه |

 میخواهم بروم...

  جایی خوانده ام هیچ راهی دور نیست...

   می خواهم بروم...

  تاآخر ِ ... ته...   ته... دلدادگی هایم ...

  به جایی که دل بستم ...

  دل را بستم .. محکم بسته م ...

  قسم به پاییز...

 دلم گشودنی نیست...

   جایی دلبسته ام ...که گشودنی نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:40 توسط دیونه |

بر سر صخره نشسته بود.دریایی خروشان بر زیر پایش. 

پرسیدم:"دلیلی بگو تا زنده بمانم؟"  

گفت:"سئوال خوبی پرسیدی. واقعا سئوال خوبی پرسیدی" خودش را از سر صخره رها کرد ....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:20 توسط دیونه |

جرم من شاید این است

من به یکرنگی خود شک کردم

و شاید چون

آسمان را آبی تر میفهمم

کاش خورشید بیاید پایین

و بگیرد دست یخ کرده ی سرمای تنم را

 که هنوز

بر تن شیشه ای یم می لرزد

 من چنین خواهم بود

و چنان خواهم شد

یک نفر نیست که گرمای تن من باشد

 در خیابان  شاید روزی

مثل آن روز قشنگ

 قاصدک در کف دستم باشد

 و من آن را به هوا فوت کنم

جرم من شاید این است

 دل من حسرت یک جرعه ی باران دارد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:21 توسط دیونه |

خيلي حالم گرفته تو روز تولد تنها مونس تنهائيام بايد خودش اينجوري حالمو بگيره ؟؟؟؟

اين اصلا انصاف نيست ...

كاش اون تو قلبم بود و همه چيزو ميديد و لي افسوس كه نيست و نميتونه باشه .

حال   شعر   گفتن  ندارم 

    شب  است  و

 ماشینها در آمد و شد  و مردم

 من  سرد و خموش

                                     با پیچه ای محکم

             والبته درد شقیقه ها

                                     که بی هیچ پرسش و پاسخ

                                                        دستانم را به فشار بر فرو رفتگی ها یش میخواند

 می فشارمش هر چه که اندوخته ام

                             همچون افشره ای بیرون می طراود 

فقط  تو   با  مــــــــــــــــــــاند ی

                             خسته ام   ولـــــــــــــــــــــــم  کن

                                                             ولــــــــــــــــــــــــــــــــم کن........    

              

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:26 توسط دیونه

حال ما خوب است "" اما تو باور نكن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:12 توسط دیونه |

 

 

مثل یک تعمیر کار توی یه گودال تاریک به بررسی نواقص مشغولم ... دورغ نگم هر دو روز یه بار!

راه می افتم و توی جاده ناهموار زندگی هی ناشیانه دنده عوض میکنم و گاها به شدت میلرزم !

دسته کم هفته ای یک بار پنچر میشم و این اتفاق ممکنه هر وقتی و هر ساعتی بیفته ...

این دل برای گرفتن منتظر عصر جمعه نمی مونه !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:52 توسط دیونه |

به بهشت نميروم اگر مادرم آنجا نباشد....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:29 توسط دیونه |

بازم خدا مثل هميشه بهم يه حال سنگين داد...

ولي من چي؟؟؟

پس من كي ميخوام جبران كنم ؟؟؟


نمی دانم چرا؟

اما

چمدانها را می بندم!


نیست اما

هنوز هم

هر لحظه

در انتظارش هستم

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:11 توسط دیونه |

شايد اينطور باشد...
تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم
و همين ساده ترين قصه يك انسان است
تو مرا مي خواني
من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني
تا ابد در دل من مي ماني...

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 13:18 توسط دیونه |

شايد اينطور باشد...
تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم
و همين ساده ترين قصه يك انسان است
تو مرا مي خواني
من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني
تا ابد در دل من مي ماني...

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 13:15 توسط دیونه |

یادش گرامی باد.

به نام او که آمرزنده ی روح هاست.

امروز ۲۹ خرداد سال ۱۳۸۸ را به یاد استاد عزیزی که جان و روحش را برای آگاهی این

 ملت فدا کرد گرامی می داریم. 

شریعتی بزرگ مرد عرصه ی تاریخ این سرزمین است.او که با سخنان اعجاب انگیزش

 هر روحی رامسحور می کرد و به سخنان کهنه روحی نو بخشید. او گوهر آگاهی را که

 در صدف سپید وجودش پرورش یافته بود بی منت به جوانان و هر انسان آزادی تقدیم

 نمود تا در صدف وجودی این ملت گوهری تابان نمو یابد.

او آزاده ای از تبار رهایی بود . خطابه های شور انگیز او در وصف علی ابر مرد تاریخ وفاطمه

 وزینب چهره ی دیگری از این بزرگواران را به ما می شناساند.

ونوشته های کم نظیرش در باب سیاست و جامعه وانسان گویی راهی روشن را در

برابرمان می گشاید.

و خالی از لطف نیست که لااقل روزی را به پاسداشت آن همه جان فشانی های او در راه

اسلام ومبارزه را ارج نهیم.

تقدیم به روح بزرگت ای استاد عزیز.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 7:35 توسط دیونه |

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر . ولی دردناکتر از همه اینست که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 12:52 توسط دیونه |

سلام ...

امروز خيلي روز بدي بود بد بد بدتر از اوني كه فكرشو كني خواستم براي يك بار هم كه شده انتقام بگيرم و از شخصيت خودم دفاع كنم ولي...

اصلاً راضيم نكرد ؟؟؟؟/

نميدونم شايد اشتباه كردم

من كه مال انتقام گرفتن نبودم

الانم در عين حال كه راضي هستم ولي عذاب وجدان هم دارم

نميدونم كار خوبي كردم يا نه؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:58 توسط دیونه |

سکوت عاشقانه‌ترین چیزی بود که به من گفتی و وقتی بارون؛ سکوت عاشقانه‌مون رو می‌شکنه به این فکر می‌کنم که چقدر حرف برای نگفتن داریم که گفتنش معنی نداره، ولی نگفتنش خودِ خودِ احساسه. اصلا برام مهم نیست که چقدر “راستی” مهم اینه که من احساس می‌کنم راستی...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:46 توسط دیونه |

خالي يم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:19 توسط دیونه |

مرا صدا نکن
گوشم را گرفتم
و می دوم
میان دشت
پا برهنه دور می شوم
از تو
از مردم
به هر که دست می زنم
سنگ می شود

Image By Pic.Blogfa.Com


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:41 توسط دیونه |

كاش بودي و ميديدي كه اين من چه بي تو ام
هواي اينجا منو ديوونه تر كرده واي خداي من اين چه هوائي؟؟؟
((خداي من خيلي ميخوامت)) از ذوق هوا دارم ميتركم
 
"مسکین"

نه از خاکم ،
نه از بادم ،
نه در بندم ،
نه آزادم ,
نه من ليلاترين مجنون ،
نه شيرينم ،
نه فرهادم ,
نه از آتش ,
نه از برگم ,
نه از کوهم ,
نه از سنگم ,
فقط مثل تو مسکينم ، فقط مثل تو دلتنگم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:34 توسط دیونه |

عشق بازي و شوق ديدار امروزي؟؟؟
ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:14 توسط دیونه |

نهاد دانشجوئي

يه خبر خوب بعد از مدت ها شنيدم خيلي وقته كه كسي بهم خبر خوب نداده يود همش خبر بد بود تا اينكه ۵شنبه بود به همراهم زنگ زدن يه خانومه بود گفت تو ثبت نام ازدواج دانشجوئي كه كرده بودم مشهد مقدس ميتونم برم و خيلي به اين سفر احتياج دارم با اينكه تازه عيد مشهد بودم ولي باز دلم خيلي هواي مشهدو كرده برام دعا كنيد

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:40 توسط دیونه |

http://pagard.ayene.com/ شعر از سارا محمدي


بیچاره شمعدانی

این روزها که ناخوشم
دو سه برگش خشک شده
چه می‌شود کرد
لیوان آب ما یکی ست

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:59 توسط دیونه |

كاش باران ببارد ....

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 14:28 توسط دیونه |

اصلاً حوصله آپ كردن رو ندارم شرمنده

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 13:55 توسط دیونه |

خودم را دست سرنوشت می سپارم٬دلم را به باد می دهم٬دستم را به دوست٬پریشانی ام را به خواب٬نگاهم را به هیچ٬گریه هایم را به بستر٬خنده هایم را به دیگران.هیچ نصیب خودم نمی شود٬جز خاطراتی پر از هیچ که یادشان هم درد دارد.امانت دار خوبی باش خدا٬خودم را به دست تو داده ام.

 

آن قدر غرق شده ام میان سکوت پر هیاهوی این روزها که صدایت از یادم رفته،می فهمی چه می گویم؟ صدایت فراموشم شده غریبه!
 می دانی غریبه! هرجور که حساب می کنم می بینم دلتنگی ات باورم نمی شود که نمی شود!

.یکی از همین روزها که نزدیک است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:51 توسط دیونه |

گفت : سخته !

گفتم : اره خيلي سخته ...

سكوت كرد ...

گفتم : ولي غير ممكن نيست ...

گفت : اره ...

گفت : قبول داشتي ؟

گفتم : اره ...

ميخواستم بگم من خيلي وقت بود كه اين چيزارو ميدونستم ...

ميخواستم بگم حتي بيشتر از تو اينا رو ميفهميدم ...

ميخواستم بگم ...

ولي نگفتم ...

سكوت كردم ...

ميخواستم بگم ناراحتم از حرفت ...

ميخواستم بگم من بي اراده نبودم ...

ميخواستم بگم ...

ولي باز هم نگفتم ...

شايد راست ميگفت ...

شايدم نه ...

 

از اين همه سكوت در عجبم !

چرا اين همه سكوت ؟

 

خدايا امتحاني كه ازمون گرفتي خيلي سخت بود ... .

هر جا نزديك خراب شدن بود خودت درستش كردي ...

اخه يه معلم كه انقدر تقلب نميرسونه ...

ولي خدا انقدر مهربونه كه اين كار رو كرد ...

 

خدايا ممنون ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:35 توسط دیونه |

کودکی که دستش بوی گل می داد را به جرم گل چیدن تنبیه کردند .

کودک مات و مبهوت از این که :

چرا کسی به این نکته نمی اندیشد که شاید او گلی کاشته است ؟!!

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:15 توسط دیونه |

در قیر شب

 دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
 در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
 دست ها پاها در قیر شب است
{سهراب سپهري}

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 9:22 توسط دیونه |


تاکسي مسافر ديگري نداشت. من جلو نشسته بودم و به راننده تاکسي که پير بود و معلوم بود ترافيک کلافه اش کرده، نگاه مي کردم. يک کوچه باريک سمت راست مان بود. راننده گفت؛ «بايد بندازم تو اين کوچه که در بريم.» گفتم؛ «از اين ور ورود ممنوعه.» راننده گفت؛ «طوري نيست، تا بخواد ماشين بياد ما رفتيم.» بعد پيچيد توي کوچه و گاز داد. چند متر به ته کوچه مانده بود که ماشيني پيچيد و روبه رويمان ايستاد. دو طرف کوچه ماشين پارک بود و فقط به اندازه عرض يک ماشين جا براي عبور بود. راننده ماشيني که از روبه رو آمده بود، بوق زد. راننده تاکسي سرش را آورد کنار پنجره و با صداي بلند گفت؛ «برو عقب من برم، بعد تو بيا برو.» جواني که با ماشينش از روبه رو آمده بود، داد زد؛ «يه طرفه اس، برو عقب.» راننده گفت؛ «مي دونم يه طرفه اس، ولي تو يه ذره بري عقب من رفتم.» جوان گفت؛ «مي خواستي خلاف نکني، برو عقب.» راننده آرام گفت؛ «عجب خريه ها.» نمي دانم جوان لب خواني کرد يا صداي آرام پيرمرد را شنيد که داد زد؛ «خر خودتي يابو.» هنوز جمله جوان تمام نشده بود که پيرمرد چوب بزرگي از زير صندلي اش بيرون کشيد و از ماشين پياده شد و به طرف جوان رفت. جوان هم بلافاصله از ماشين پياده شد، با يک حرکت چوب را از پيرمرد گرفت و کشيده محکمي به او زد و گفت؛ «حيف که پيري والا له ات مي کردم.» بعد هم پيرمرد را هل داد طرف تاکسي و گفت؛ «برو عقب تا اون روي سگ منو بالا نياوردي.» پيرمرد سوار شد و تمام طول کوچه را دنده عقب آمد تا ماشين جوان رد شود... دوباره توي ترافيک بوديم. تا وقتي مي خواستم پياده شوم نه من حرفي زدم نه راننده. موقع پياده شدن پيرمرد گفت؛ «ولي من اگه جاي اون بودم يه ذره مي رفتم عقب.»

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:0 توسط دیونه |

دهقان فداکار پیر شده ،

چوپان دروغگو عزیز شده ،

شنگول و منگول گرگ شدند ،

کوکب حوصله ی مهمون رو نداره ،

کبری تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه ،

روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه اس ،

حسنی گوسفنداش رو ول کرده توی یه شرکت آبدارچی شده ،

آرش کمانگیر معتاد شده ،

شیرین خسرو و فرهاد و پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی ، 

رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده و با اسفندیار میرن کیف قاپی ،

 

واقعاً چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 8:27 توسط دیونه |