تبليغاتX
باران باشد ، تو باشی ،يک خيابان بی انتها








باران باشد ، تو باشی ،يک خيابان بی انتها

!!!خدا در باران است!!!

به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد!!

{حــــــســــــیـــــــن پناهــــــــــی}

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:2 توسط مرد بی باران|



گروه اینترنتی ایران سان

این آینــــــده کـــــدام بود که بهـــــترین روزهــــای عمـــــر را حــــرامِ دیـدارش کــــــردم...؟

حسین پنـــــاهی

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 11:59 توسط مرد بی باران|



هی میگویی چه خبر
از شب بهاری
جز باران و کمی دلتنگی
چه انتظاری داری؟
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:58 توسط مرد بی باران|



هى کافه چى !!!
میزهایت را تک نفره کن…
نمى بینى؟!
همه تنهاییم!!!




 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:57 توسط مرد بی باران|




نمیدونم چرا ولی شاید ۱۰۰بار این آهنگو گوش کردم ولی اینبار  چرا این حسی شدم ؟؟؟؟؟

نمیدونم چرا ..منم مثل تو بیتابم

 

نمیدونم چرا هنوز یاد تو می افتم

که با هر قطره ی اشکت منم مثل تو آشفتم

نمیدونم چرا ..منم مثل تو بیتابم

شبایی که تو بیداری به یاد تو نمیخوابم

اونقدر گفتن که آزادی به مرگ ساده تن دادی

شاید از جرم دیروزه که به این روز افتادیم

منم همرنگ تو میشم

سراغ عشقو میگیرم

که با هر قطره ی خونت منم مثل تو میمیرم

پای حرف تو میمونم که امید رو به من دادی

منم همراه تو میشم به عشق صبح آزادی

سکوتو میشکنی این بار ..بفهمن که هنوز هستی

با فریادت نشون میدی که از هیچی نمیترسی

داره آروم جون میده نسلی که مرگ رو فهمیده

نمیدونم چرا اما آزادی بوی خون میده

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:47 توسط مرد بی باران|



گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود

گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد

گاهی با یک کلمه ، يك انسان نابود می شود

گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند

!! مراقب بعضی یک ها باشیم

... در حالی که ناچیزند ، همه چیزند
نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 8:15 توسط مرد بی باران|



 
مـ ـن رفـتـنـی نـبـودم . . .

تـ ـو بـنـد کـفـش هـایـم را مُـحـکـم کـردی !



نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 15:23 توسط مرد بی باران|



اگــــــه بین ِ دسـتان تـو فاحشـــه ام بخوانند ... !

خیلــــــی بهتــــر از ایــن است که

باکـــره ای باشـــم
میــان هـــِزاران دست . . .


http://esismaart.persiangig.com/image/Ehsan/166914_308068409257497_304293316301673_925074_911517985_n.jpg
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 15:22 توسط مرد بی باران|



دلم میخواهد یک نفر به من بگوید دیوانه ... دیوانه گفتن به من نه از برای موهای بلندم و حرف هایم  ... چون دیوانگی من ربطی به  افکارم و موهای بلندم  ندارد ... شاید ... فقط  همین !

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 14:29 توسط مرد بی باران|



دارد عادتم می شود

که با دلهره تو را ببوسم

مثل گنجشک ها

که هرگز آسوده از زمین دانه بر نمی چینند

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 14:14 توسط مرد بی باران|



جرم من شاید این است
دل من حسرت یک جرعه ی باران دارد
نوشته شده در شنبه ششم اسفند 1390ساعت 7:25 توسط مرد بی باران|



مرور می کنم میان پیغام ها تاچیزی برای دلخوش کردن خودم پیدا کنم

پیدا می شود و پیدا نمی شود.

انگار که بخواهم چیزی را پیدا کنم که بگویم هنوز هستم.

من هنوز هستم وقتی که میان پیغام هایم می گردم

اما این دلیل می شود به بودنم وقتی تنها در میان پیام های قدیمی باشم؟

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 15:26 توسط مرد بی باران|



اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی...
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:4 توسط مرد بی باران|




:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:39 توسط مرد بی باران|



دوباره دیر شد، باران نبارید

دلم تبخیر شد، باران نبارید

به چشم آسمان ها خیره ماندم

نگاهم پیر شد، باران نبارید
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 9:53 توسط مرد بی باران|



کتابی را می‌خوانم

که تو خوانده‌ای

 چه لذتی می‌برد

کودکی

که دوچرخه‌ی دوستش را دزدیده

و چه دلهره‌ای دارد

که می‌داند

کوچه بن‌بست است.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 13:19 توسط مرد بی باران|



قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

که سال‌های سال

در انتظار تو

کنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته

تکیه داده‌ام!

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 14:22 توسط مرد بی باران|



شنیده ام چنین روزی ، روز میلاد من است اما
گویا سپری شد، بی آنکه بدانم
آتش شمع چندمین سال زندگی ام را
به خاموش سپردم.
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 13:3 توسط مرد بی باران|




كــمــي زود بـــود امــــا دعـــايــَــت بـــر آورده شـــد ، مــــادربـــزرگ ..!


پيــــر شـــدم ...
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:37 توسط مرد بی باران|



افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود 

                                                          همیشه یکی بود یکی نبود

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 10:51 توسط مرد بی باران|




گاهــی آدم دلــش میــخواهـد

کفــش هاش دربیــاره،

یواشکی نوک ِ پــا , نوک ِ پــا !

از خودش دور بشه،

دور ِ دور ِ دور ...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 15:30 توسط مرد بی باران|



چمدانهایم را بسته ام ! برای گوشه ای خلوت

یک فنجان چای ! تنهایی! سیگار...

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 8:48 توسط مرد بی باران|



برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ! پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 15:35 توسط مرد بی باران|




گروه اینترنتی ایران سان

کسی که نشسته است همیشه خسته نیست ... شاید جایی برای رفتن نداشته باشد ...!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 8:18 توسط مرد بی باران|



! بارانی باش.. سرد و صاف، نرم و پاک ... باران نمی شکند... مغرور است !
نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 16:41 توسط مرد بی باران|



باتو

باید

مثل باران حرف زد

نوشته شده در شنبه سی ام مهر 1390ساعت 20:43 توسط مرد بی باران|



باور کردم

 

 

تنهایی را

 

 

چقدر دلم

 

 

کسی را نمی خواهد امشب...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 14:33 توسط مرد بی باران|



بر من مدم..

 خاکسترم گر به باد رود

 سرخی ام را تاب نخواهی آورد...

بگذار گمان کنی 

 خاموشم !

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 14:33 توسط مرد بی باران|



«فکر می‌کنی من دیوونه‌م؟ ... خب. دیوونه‌م که باشم تازه واسه اینه که به اندازه‌ی کافی فریاد نکشیدم. همیشه توی سینه‌ی من فریادی هس که به جای کشیدن قورتش می‌دم، زیر پیرهنم قایمش می‌کنم... چون وقتی مُرده‌ها رو بردن، دیگه زنده‌ها باس خاموش بمونن. فقط اونایی که تو قضایا هیچ کاره‌ن حق اعتراض دارن.»
عروسی خون/ نمایشنامه/ فدریکو گارسیا لورکا/ ترجمه‌ی احمد شاملو

 

نقاشي کته کلویتس

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 11:22 توسط مرد بی باران|



قطره اشکی شده ای

                در گوشه ی چشمانم

زمانی بودی و

                   حالا نیستی

یادش بخیر خانه ای که داشتیم

با احترام خم می شوم

و یک شاخه گل سرخ می گذارم

                            بر مزار گذشته

و روز ، روزی بسیار غم انگیز است ...

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 9:13 توسط مرد بی باران|




مطالب پيشين
» مادر
» مرد شعر نو
» چه خبر؟
» خواسته
» من یا تو؟؟؟
» و اما گاهی
» دلم گرفت
» فاحشه ام بخوان
» دیوانگی هم عالمی دارد ...
» دلواپسی
Design By : ParsSkin.Com