تبليغاتX
باران باشد ، تو باشی ،يک خيابان بی انتها


نت آبی نتی خط خوردنی نیست          اجاقش چاق، هیچ افسردنی نیست

صدای بال می آید از آن دور                فروغ من! پرنده مردنی نیســـــــــت

 

هشتم دی سالروز خاموشی فروغ ...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:43 توسط دیونه |

 

حضرت علي(ع) مي فرمايد: «من عاشق زندگي ام و بيزار از دنيا!» از ايشان پرسيدند: مگر بين

زندگي و دنيا چه فرقي است؟ فرمود: «دنيا حركت بر بستر خور و خواب و خشم و شهوت است

و زندگي ، نگريستن در چشم كودك يتيمي است كه از پس پرده ي شوق تو را مي نگرد»

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 13:11 توسط دیونه |

بزن باران

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 8:39 توسط دیونه |

شیشه پنجره را باران شست، زیر چتر غم من را هرگز...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 16:55 توسط دیونه |

من گم شده ام
میان این همه شکل و فرم و تصویر
اسیر شده ام
میان این همه رنگ و رنگ و رنگ
و هنوز ریشه دارم میان دامنه های سرگردانی
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:14 توسط دیونه |

وای باران باران
شيشه پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تورا خواهد شست
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست

(حميد مصدق)

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:15 توسط دیونه |

امروز تاثیر ژرف " سکوت"  را در یافت کردم

آرام و بی صدا می شود سخن گفت

و آرام و بی صدا ، اثر کرد


+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:13 توسط دیونه |

بازم داریم لحظه لحظه از پاییز دور میشیم یک ماه دیگه هم از پاییز تمام شد نمیدونم بعد از پاییز به امید چی بمونم و به امید چی صبح از خواب بیدار شم تا همین الان هم به امید دیدن صبح بارونی از خواب بیدار میشم ....

دلم مثل یه بچه که از مادش دوره برای بارون دل تنگی میکرد  خدارو شکر میکنم که همون جوری که هوای اون بچه رو داره تا از مادرش زیاد دور نمونه هوای منم داره  ، یه دل سیر امروز بارون بارید خیلی حال کردم شدم یه دیوونه واقعی

 

ممنونم خدا از ....

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 17:47 توسط دیونه |

 

 

سقوط يک برگ از شاخه ی درخت يعنی پاييز

پاییز یعنی قصه ای از غصه لبریز

پاییز یعنی اوج هنر

سقوط برگی در تنپوش زرد

پاییز معنی طعم وداع

لبریز از باران های بی تپش

لبریز از شوق رفتن

چشمانی گره خورده به راه

حتی ساده ترین تفسیر آه

پاییز فصل اوج خوشبختی زیبا ترین نگین

نگاه منتظر برگ روی زمین

پاییز یعنی تنپوش زیبای من

پاییز یعنی شوق پر کشیدن از زندان تن

و چه حس زيباييست آرامش

در عين بودن

در حين زيستن

بین تنگناهاي زندگي

در کنار تو ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:2 توسط دیونه |

این نیسم سرد پاییزی ست که هوش ز سر ما می برد

و این روتین خسته کننده و مکرر  زندگیست

و ما همانیم که بوده ایم شاید ماسک جدیدمان

را نمی شناسی؟

ولی می بینیمان در پس همان خنده قدیمی

 شاید این تنها یاد گار روزگار قدیم باشد....

my mask

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:42 توسط دیونه |

یه ساعت آن لاین جالب

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:58 توسط دیونه |

امروز خيلي حالم بده ...
اينجا هواي همونه كه من ديوونشم

اگه تو هم جاي من بودي كه مجبور شدم توي سطل زباله كه توشو خودم پر آب دهن كرده بودم دنبال يه كاغذ بگردم  .همينو ميگفتي

لعنت به هرچي كاغذي كه گم ميشه
اين  رئيس عوضيم هم اينجا از خود صبح جلوي چشمم نشسته همش به من گير ميده ..

لعنت به هرچي رئيس كه عوضيه ..

 


من:

 

من یک دیو هستم



+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:26 توسط دیونه |

 میخواهم بروم...

  جایی خوانده ام هیچ راهی دور نیست...

   می خواهم بروم...

  تاآخر ِ ... ته...   ته... دلدادگی هایم ...

  به جایی که دل بستم ...

  دل را بستم .. محکم بسته م ...

  قسم به پاییز...

 دلم گشودنی نیست...

   جایی دلبسته ام ...که گشودنی نیست...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:40 توسط دیونه |

بر سر صخره نشسته بود.دریایی خروشان بر زیر پایش. 

پرسیدم:"دلیلی بگو تا زنده بمانم؟"  

گفت:"سئوال خوبی پرسیدی. واقعا سئوال خوبی پرسیدی" خودش را از سر صخره رها کرد ....

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 7:20 توسط دیونه |

جرم من شاید این است

من به یکرنگی خود شک کردم

و شاید چون

آسمان را آبی تر میفهمم

کاش خورشید بیاید پایین

و بگیرد دست یخ کرده ی سرمای تنم را

 که هنوز

بر تن شیشه ای یم می لرزد

 من چنین خواهم بود

و چنان خواهم شد

یک نفر نیست که گرمای تن من باشد

 در خیابان  شاید روزی

مثل آن روز قشنگ

 قاصدک در کف دستم باشد

 و من آن را به هوا فوت کنم

جرم من شاید این است

 دل من حسرت یک جرعه ی باران دارد

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 14:21 توسط دیونه |

خيلي حالم گرفته تو روز تولد تنها مونس تنهائيام بايد خودش اينجوري حالمو بگيره ؟؟؟؟

اين اصلا انصاف نيست ...

كاش اون تو قلبم بود و همه چيزو ميديد و لي افسوس كه نيست و نميتونه باشه .

حال   شعر   گفتن  ندارم 

    شب  است  و

 ماشینها در آمد و شد  و مردم

 من  سرد و خموش

                                     با پیچه ای محکم

             والبته درد شقیقه ها

                                     که بی هیچ پرسش و پاسخ

                                                        دستانم را به فشار بر فرو رفتگی ها یش میخواند

 می فشارمش هر چه که اندوخته ام

                             همچون افشره ای بیرون می طراود 

فقط  تو   با  مــــــــــــــــــــاند ی

                             خسته ام   ولـــــــــــــــــــــــم  کن

                                                             ولــــــــــــــــــــــــــــــــم کن........    

              

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 9:26 توسط دیونه

حال ما خوب است "" اما تو باور نكن

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:12 توسط دیونه |

 

 

مثل یک تعمیر کار توی یه گودال تاریک به بررسی نواقص مشغولم ... دورغ نگم هر دو روز یه بار!

راه می افتم و توی جاده ناهموار زندگی هی ناشیانه دنده عوض میکنم و گاها به شدت میلرزم !

دسته کم هفته ای یک بار پنچر میشم و این اتفاق ممکنه هر وقتی و هر ساعتی بیفته ...

این دل برای گرفتن منتظر عصر جمعه نمی مونه !

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:52 توسط دیونه |

به بهشت نميروم اگر مادرم آنجا نباشد....

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 14:29 توسط دیونه |

بازم خدا مثل هميشه بهم يه حال سنگين داد...

ولي من چي؟؟؟

پس من كي ميخوام جبران كنم ؟؟؟


نمی دانم چرا؟

اما

چمدانها را می بندم!


نیست اما

هنوز هم

هر لحظه

در انتظارش هستم

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:11 توسط دیونه |

شايد اينطور باشد...
تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم
و همين ساده ترين قصه يك انسان است
تو مرا مي خواني
من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني
تا ابد در دل من مي ماني...

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 13:18 توسط دیونه |

شايد اينطور باشد...
تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم
و همين ساده ترين قصه يك انسان است
تو مرا مي خواني
من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم
و تو هم مي داني
تا ابد در دل من مي ماني...

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 13:15 توسط دیونه |

یادش گرامی باد.

به نام او که آمرزنده ی روح هاست.

امروز ۲۹ خرداد سال ۱۳۸۸ را به یاد استاد عزیزی که جان و روحش را برای آگاهی این

 ملت فدا کرد گرامی می داریم. 

شریعتی بزرگ مرد عرصه ی تاریخ این سرزمین است.او که با سخنان اعجاب انگیزش

 هر روحی رامسحور می کرد و به سخنان کهنه روحی نو بخشید. او گوهر آگاهی را که

 در صدف سپید وجودش پرورش یافته بود بی منت به جوانان و هر انسان آزادی تقدیم

 نمود تا در صدف وجودی این ملت گوهری تابان نمو یابد.

او آزاده ای از تبار رهایی بود . خطابه های شور انگیز او در وصف علی ابر مرد تاریخ وفاطمه

 وزینب چهره ی دیگری از این بزرگواران را به ما می شناساند.

ونوشته های کم نظیرش در باب سیاست و جامعه وانسان گویی راهی روشن را در

برابرمان می گشاید.

و خالی از لطف نیست که لااقل روزی را به پاسداشت آن همه جان فشانی های او در راه

اسلام ومبارزه را ارج نهیم.

تقدیم به روح بزرگت ای استاد عزیز.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 7:35 توسط دیونه |

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر . ولی دردناکتر از همه اینست که ندانی باید صبر کنی یا فراموش...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 12:52 توسط دیونه |

سلام ...

امروز خيلي روز بدي بود بد بد بدتر از اوني كه فكرشو كني خواستم براي يك بار هم كه شده انتقام بگيرم و از شخصيت خودم دفاع كنم ولي...

اصلاً راضيم نكرد ؟؟؟؟/

نميدونم شايد اشتباه كردم

من كه مال انتقام گرفتن نبودم

الانم در عين حال كه راضي هستم ولي عذاب وجدان هم دارم

نميدونم كار خوبي كردم يا نه؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 10:58 توسط دیونه |

سکوت عاشقانه‌ترین چیزی بود که به من گفتی و وقتی بارون؛ سکوت عاشقانه‌مون رو می‌شکنه به این فکر می‌کنم که چقدر حرف برای نگفتن داریم که گفتنش معنی نداره، ولی نگفتنش خودِ خودِ احساسه. اصلا برام مهم نیست که چقدر “راستی” مهم اینه که من احساس می‌کنم راستی...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:46 توسط دیونه |

خالي يم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 16:19 توسط دیونه |

مرا صدا نکن
گوشم را گرفتم
و می دوم
میان دشت
پا برهنه دور می شوم
از تو
از مردم
به هر که دست می زنم
سنگ می شود

Image By Pic.Blogfa.Com


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:41 توسط دیونه |

كاش بودي و ميديدي كه اين من چه بي تو ام
هواي اينجا منو ديوونه تر كرده واي خداي من اين چه هوائي؟؟؟
((خداي من خيلي ميخوامت)) از ذوق هوا دارم ميتركم
 
"مسکین"

نه از خاکم ،
نه از بادم ،
نه در بندم ،
نه آزادم ,
نه من ليلاترين مجنون ،
نه شيرينم ،
نه فرهادم ,
نه از آتش ,
نه از برگم ,
نه از کوهم ,
نه از سنگم ,
فقط مثل تو مسکينم ، فقط مثل تو دلتنگم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 17:34 توسط دیونه |

عشق بازي و شوق ديدار امروزي؟؟؟
ادامه مطلب

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:14 توسط دیونه |